
بانکول خبر |✍️سودابه خانی
بیستوسوم مرداد ماه روزی است که نام «بحرین» در تاریخ معاصر ایران، از یک مسئله سرزمینی و تاریخی به یک پرونده تلخ سیاسی تبدیل شد. در سال ۱۳۵۰، بحرین به استقلال رسید؛ اما پرسش درباره اینکه چگونه و چرا حکومتی که خود را مدافع قدرت و عظمت ایران میدانست، از ادعای دیرینه کشور بر بحرین عبور کرد، همچنان پابرجاست. این پرسش را نمیتوان با گذشت زمان از میان برد؛ تاریخ، حتی اگر درهای یک پرونده را ببندد، حق پرسیدن درباره نحوه بسته شدن آن را از نسلهای بعدی نمیگیرد.
داستان جدایی بحرین، داستان یک تصمیم ساده و منفرد نیست. پشت آن، سالها رقابت قدرتها در خلیج فارس، نفوذ بریتانیا، تحولات منطقهای، خروج نیروهای انگلیسی از شرق سوئز و ملاحظات امنیتی حکومت پهلوی قرار داشت. اما پیچیدگی شرایط، مسئولیت تاریخی تصمیمگیرندگان را از بین نمیبرد. برعکس؛ هرچه تصمیم دشوارتر و سرنوشتسازتر باشد، ضرورت پاسخگویی درباره چرایی و چگونگی آن بیشتر است.
ایران در آن دوره، بحرین را بخشی از حوزه تاریخی و سیاسی خود میدانست و حکومت پهلوی نیز سالها بر این موضع تأکید داشت. با این حال، در سال ۱۳۴۹، مسیر پرونده به سازمان ملل رسید و پس از مأموریت نماینده دبیرکل وقت، روندی شکل گرفت که نهایتاً به پذیرش استقلال بحرین انجامید. در نهایت، بحرین در سال ۱۳۵۰ از ایران جدا شد و به کشوری مستقل تبدیل شد. مسئله اصلی برای منتقدان اما همین نقطه است: چرا حکومتی که از «ایران قدرتمند» سخن میگفت، در برابر این پرونده به چنین نقطهای رسید؟
پاسخ را باید در مناسبات قدرت آن روز جستوجو کرد، اما نمیتوان همهچیز را به «اجبار شرایط» فروکاست. سیاست خارجی عرصه انتخاب میان گزینههای دشوار است و تاریخ دقیقاً در همین نقطه، عملکرد دولتها را قضاوت میکند. اگر قرار باشد هر تصمیم تاریخی را صرفاً با این استدلال توجیه کنیم که «شرایط چنین اقتضا میکرد»، اساساً دیگر جایی برای نقد عملکرد حکومتها باقی نمیماند.
در این میان، بریتانیا جایگاه ویژهای در تاریخ سیاسی بحرین دارد. انگلیس برای دههها در خلیج فارس حضور و نفوذ مستقیم داشت و تحولات سیاسی بحرین نیز از این فضای نفوذ جدا نبود. بنابراین طبیعی است که نقش لندن در شکلگیری معادلات آن دوره، یکی از محورهای اصلی تحلیل تاریخی باشد. اما تحلیل حرفهای تاریخ، با شعار تفاوت دارد؛ نه باید نقش قدرتهای خارجی را نادیده گرفت و نه تمام مسئولیت تصمیمهای داخلی را به گردن بیگانه انداخت. تصمیم نهایی را حکومت ایران گرفت و مسئولیت آن نیز متوجه همان ساختار سیاسی است.
این همان جایی است که نقد حکومت پهلوی معنا پیدا میکند. اگر بحرین قربانی فشار خارجی بود، چرا حکومت وقت نتوانست از ظرفیت سیاسی، اقتصادی و نظامی ایران برای حفظ موضع خود استفاده کند؟ اگر پذیرش استقلال، انتخابی حسابشده برای تأمین منافع بزرگتر ایران بود، چرا جامعه باید آن را سالها بعد بهعنوان یکی از تلخترین عقبنشینیهای سرزمینی به یاد بیاورد؟ و اگر تصمیمی ناگزیر بود، چرا باید درباره آن با ادبیاتی سخن گفته میشد که حساسیت تاریخی مسئله را کمرنگ میکرد؟
نقل قول مشهور منتسب به امیرعباس هویدا درباره بحرین، با تعبیر «دختری که شوهر داده شد»، دقیقاً به همین دلیل سالها در ادبیات انتقادی علیه حکومت پهلوی باقی مانده است. مسئله فقط یک جمله نیست؛ مسئله نوع نگاهی است که منتقدان میگویند در پس چنین تعبیری وجود دارد. سرزمین، دختر خانواده نیست که بتوان درباره آن با ادبیات «شوهر دادن» سخن گفت. بحرین، بخشی از یک مناقشه تاریخی و سیاسی بود و تصمیم درباره آن، تصمیمی در مقیاس منافع یک ملت بود.
با این حال، اگر امروز از «خیانت پهلوی» سخن میگوییم، نباید تاریخ را به یک شعار تقلیل دهیم. خیانت، ضعف، مصلحتگرایی یا تصمیم ناگزیر؛ هر کدام معنای تاریخی متفاوتی دارند و اثبات هر یک نیازمند سند و استدلال است. آنچه قطعی است، این است که حکومت پهلوی مسئول تصمیمی بود که به پایان ادعای رسمی ایران درباره بحرین و استقلال این سرزمین انجامید. همین واقعیت به اندازه کافی مهم است که بدون اغراق و تحریف، درباره آن بحث کنیم.
بحرین برای ایران فقط یک جغرافیا نیست؛ بخشی از تاریخ خلیج فارس و بخشی از حافظه تاریخی ایرانیان است. از همین رو، زخم بحرین بیش از آنکه به گذشته تعلق داشته باشد، یک هشدار برای آینده است.
کشوری که نسبت به مرزها، حاکمیت و منافع بلندمدت خود حساس نباشد، دیر یا زود هزینه تصمیمهایی را میپردازد که شاید در یک اتاق سیاسی، مصلحتآمیز به نظر رسیده باشند.
حکومتها میآیند و میروند، اما سرزمین میماند. مقام سیاسی تغییر میکند، دولت سقوط میکند، نظام سیاسی جای خود را به نظام دیگری میدهد؛ اما تصمیمهایی که بر جغرافیای یک کشور اثر میگذارند، در حافظه تاریخی ملت باقی میمانند. به همین دلیل، هیچ حکومتی نباید تصور کند که قدرت سیاسی به او اجازه میدهد درباره منافع سرزمینی کشور بدون پاسخگویی به تاریخ تصمیم بگیرد.
امروز نیز بحث بحرین اگر قرار است مطرح شود، باید فراتر از هیجان و شعار باشد. اینکه برخی جریانها از «بازپسگیری بحرین» سخن میگویند، یک موضع سیاسی است؛ اما تبدیل این مطالبه به یک سیاست عملی، موضوعی کاملاً متفاوت و وابسته به حقوق بینالملل، واقعیتهای منطقهای و اراده مردم بحرین است. نمیتوان تاریخ را با یک هشتگ تغییر داد؛ اما میتوان با مطالعه و مطالبهگری، اجازه نداد روایت یکسویهای از گذشته جای واقعیت را بگیرد.
در واقع، مطالبه امروز بیش از آنکه صرفاً مطالبه بازگرداندن یک مرز تاریخی باشد، باید مطالبه شناخت حقیقت باشد. باید پرسید چه کسانی تصمیم گرفتند؟ چه گزینههایی روی میز بود؟ چه فشارهایی وجود داشت؟ چه امتیازهایی در برابر این تصمیم به دست آمد؟ آیا منافع ملی ایران در آن معامله تأمین شد؟ و مهمتر از همه، آیا مردم ایران در چنین تصمیمی نقشی داشتند یا سرنوشت یک مسئله تاریخی در ساختاری بسته و از بالا تعیین شد؟
این پرسشهاست که پرونده بحرین را از یک نوستالژی تاریخی به یک مسئله جدی سیاسی تبدیل میکند. ملتی که گذشته خود را نقد نکند، محکوم به تکرار خطاهای آن است. اگر قرار است از جدایی بحرین سخن بگوییم، باید همزمان از سازوکار تصمیمگیری در حکومت پهلوی، وابستگیهای سیاسی، نقش قدرتهای خارجی و ضعف مشارکت عمومی نیز سخن بگوییم. بحرین فقط یک «نقشه از دست رفته» نیست؛ نمونهای است از اینکه چگونه تصمیمهای کلان میتوانند سرنوشت یک کشور را برای نسلها تغییر دهند.
شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که حکومت پهلوی در همان دورهای که شعار ایران قدرتمند و شاهنشاهی مقتدر را سر میداد، در یکی از مهمترین پروندههای سرزمینی خود به نقطهای رسید که امروز هنوز درباره چرایی آن بحث میشود. قدرت واقعی فقط در خرید جنگنده و افزایش بودجه نظامی خلاصه نمیشود؛ قدرت واقعی یعنی توان دفاع از منافع ملی در میز مذاکره، استقلال در تصمیمگیری و داشتن پشتوانهای مردمی برای تصمیمهای بزرگ.
بنابراین، بیستوسوم مرداد را میتوان فرصتی برای بازخوانی یک شکست تاریخی دانست؛ نه برای نفرتپراکنی علیه یک نسل یا تکرار شعارهای سیاسی، بلکه برای فهم این واقعیت که تمامیت ارضی کشور، موضوع معاملههای پشت درهای بسته نیست. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند سیاستی است که در آن منافع ملی، مرزها و حاکمیت کشور، خط قرمز واقعی باشند؛ خط قرمزی که نه با تغییر دولتها تغییر کند و نه با فشار قدرتهای خارجی کنار گذاشته شود.
بحرین امروز کشوری مستقل است و واقعیت سیاسی منطقه را نمیتوان با انکار تغییر داد. اما مستقل بودن بحرین، به معنای تعطیل شدن پرسشهای تاریخی ایرانیان نیست. میتوان هم واقعیت امروز را پذیرفت و هم درباره گذشته پرسش کرد؛ میتوان بدون نفرتپراکنی، عملکرد پهلوی را نقد کرد و بدون افتادن در دام شعار، درباره نقش بریتانیا و قدرتهای خارجی سخن گفت. تاریخ زمانی برای یک ملت مفید است که از آن درس بگیرد، نه اینکه فقط آن را تکرار کند.
پرونده بحرین شاید در نقشه سیاسی امروز بسته شده باشد، اما در حافظه تاریخی ایران همچنان باز است. نسلهای آینده حق دارند بدانند چرا چنین شد و چه کسانی در شکلگیری آن نقش داشتند. اگر مطالبهای درباره بحرین وجود دارد، نخستین گام آن شناخت دقیق تاریخ و مطالبه پاسخ روشن از گذشته است. ایران اگر میخواهد قدرتمند بماند، باید از تاریخ خود فرار نکند؛ باید زخمهایش را ببیند، درباره تصمیمهای پرهزینهاش صریح باشد و اجازه ندهد هیچ قدرتی، داخلی یا خارجی، تمامیت ارضی و منافع بلندمدت این سرزمین را امری قابل معامله تلقی کند.